برای کیبرد و تو و این دنیا

چله می نشیند و …

نمی نویسد و …

نمی نویسد و …

نمی نویسد و …

از یک تا چهل می شمرد به ضرب بند انگشت های تسبیح گوی محکوم به اضافه کاری های شبانه

دکمه های کیبرد … بچه های زبان نفهم من … دلشان تنگ شده برای له شدن زیر دست  مادرشان

و پدر بچه ها …

گذاشت و رفت

همان صبحی که خبر مرگ دوستش را با نوک انگشت های زبرش روی سر بچه ها هجی می کرد و بچه ها سربزیر می شدند هربار زیر بار سنگین سکوت و این همه حرف مابین والدینشان

پسر بزرگ ها کمرشان خم مانده از آن شب

و صاف نمی شود نمی دانم چرا

دختر کوچک ها سر از سجده بر نداشته اند هنوز

و من نمی فهمم که از خواب است یا قصور

و من انگار حواسم نیست تو یک غریبه ای هرچند و خجالت می کشی از پادرازی سر سفره ی افطار دختر های روزه بگیر

این ورودی در بچه بازی ها فرستاده شده و با برچسب خورده. پیوند پایدار را نشانه‌گذاری کنید.