نفری می آید ، خبری می پرسم

صورتش غرق خوشی ، از هوا می گوید :

آفتابه و شیر !

***

قر و قاطی شده ایم ، پر و خالی شده ایم

گفته بودند از ثبظ ، از ریشه ، از اصل

مای احمق انگاشتیم : خب به به !

سس خردل ، صورتک ، چوب بازی

تیر مشقی ، احمدک ، گلسرخی

مای احمق صف اول بودیم : چه قدر بهداشتی !

به میانه نرسیدیم که پچ پچ گفتند:

خاک عالم ! بی بی و سرباز ها بر خوردند

مای احمق را هم ، جای گیشنیز بردند

یک سری این ور دیوار شهید جور کردند

یک سری آن ور تر ، وسط گود زمین ، چمن ثبظ  گره می دادند

مای احمق را هم کاشتن و برداشتند

چیستان

فوریه 3, 2010

به غصه های وحشتناک که فکر می کنم …مثلاً مرگ یک عزیز … یا حتی یک عزیز تر … یا ترس از هر چیز محتمل نامعلوم مرگبار … و خودم را که قبل و بعد و ما بین تنگنای هر اتفاق  با یک مرد مقایسه می کنم … نمی فهمم این از قوت مرد است که خرد نمی شود مثل من … یا عدم درک او

و درک مگر چیزی به جز عاطفه را هم دستکاری می کند ؟

مغرور باش و له

فوریه 2, 2010

خدا، جلوی چه کسی جز تو می تونم زیادی بخوام

جز زیر سایه ی تو کجاس که می تونم پامو دراز کنم روی فرش و موکت و گلیم و جاجیم و خرجین … از لای شلوار جین ؟

بهم حق بده که به ناحق ازت طلب کنم و نه تنها امید که یقین داشته باشم به رحمت غیر منطقیت

روی دستم نزن اگه کله م شقی می کنه و زبونم درازی

بذار دلم به خدایی خوش باشه که وقتی هیچم ، پستم ، پوچم ، بازم بهم نه نمیگه … نه به خاطر روح نافرم من… که به خاطر ذات اقدس خود خوش فرمش

تو رو جان ناچیز این تایپیست ، برام عدالت نکن وقتی که مجرمم

برام خدایی باش که از روی لامکان دست نیافتنیش ، دست می گیره به چه راحتی

فرزند که نمی کنه ، پدر جبران مافات می کنه … پدر که تنبیه می کنه ، مادر دلسوزی می کنه

خدا تو کجا و مادر زمینی کجا … تو جبران کن از روی خداییت

فقط به این فکر کن که منه مخلوق شما ، ایاک نعبد و ایاک نستعین می گم روزی چند بار … همین.

یادمم بنداز که هی بگم اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

به لیزی عرفان

فوریه 2, 2010

بعضی وقت ها حس می کنم عجیب دوستت دارم … مثلاً همین حالا … با همین یه وری نشستنت و از ته دل لبخند زدنت به همین نوشته ها… با این دندونای کج … با اون موهای چرب و با اون همه جوش … با همین سکوتت

دب اکبر

فوریه 2, 2010

خدایا یعنی چی میشه جاموریکا بیست و یه سال دیگه اگه نپوسیده باشه لای کفن سفید یخچالی یاسین نوشته ی لباس شخصیش؟

از قضا تو چل چلیش؟

کف دستش را می گذاشت روی ورق های سیاه و سفید کتاب باز… جلوی پیشانی اش را می گذاشت روی پشت دستش…پشت پلک هایش را می مالید روی پرده ی نازک مرطوب قرنیه اش … از بالا به پایین … بعد در سیاهی آن پشت گم می شد … و فکر می کرد به گمراهی های این همه سال

خدا هم نشسته بود و یک نوزده و نیم ساله را دید می زد از زاویه ی فرق سرش… از لابه لای آن چهار تا شوید زود سفید شده ی کم پیدا :

همه ی وقت هایی که گریه می کرد از بیشتر وقت هایی که گریه نمی کرد خوشبخت تر بود … بی برو … با برگرد

اشک بی نیاز از غم دیده ای که تا دامان بلغزد و از دامان بچکد و سخت بگردی و هیچ غم نیابی در هیچ کجای صاحبش ؟

آب نباات پرتغالی مک می زد.چشم هایش را می مالید.از لای در تراس کتابخانه، از لای شبکه های توری آلومینیومی، سعی می کرد خستگی چشم های مقاومت و سلف و خازن دیده اش را به در کند با آن دور ها.اما چشمش به جایی بند نبود …جز درخت های نزدیک و خرپشته ی یک ساختمان شرق تهرانی غیر مرفه نشین.به این فکر می کرد که لابد صدای برادر یازده ساله از صدای جرثقیل هم ناجور تر است که پا شده آمده اینجا و دوام آورده با این صدای ممتد آرامش بخش نسبی.

راستی … اینجا طبقه ی دوم دانشگاه است.

صدای صلوات دسته جمعی می آید از پایین! از توی حیاط (که می گویند محوطه صدایش کنم ناسلامتی )  … و من که هنوز با این همه گردن کشی چشمم به جایی بند نشده جز یک سطل آشغال حلبی میله سبز… و به این فکر کن که دانشجو های تمام دختر این دور و بر و میز بغلی چه می بینند ؟ … یک جاموریکای دانشجو نما که یک چهارم ساعتی می شود دارد گردن می کشد از لای در تراس وبعد هی می نویسد توی دفتر جلد خرس دارش …

و کیفش هم صورتی بود در ضمن!

مرگ قهوه

ژانویه 18, 2010

زندگی من مثل یک فنجان بود ، به همان ناجیزی ، به همان کوچکی و با همان فضای بسته …

روحم هم مثل قهوه … سنگین و سیاه و تلخ و برای خیلی ها نچسب …

مرگم هم چیزی جز یک نی ظریف کوتاه  نخواهد بود  ، که از فنجان قد علم می کند بیرون …

روحم را از درونش هورت می کشند و تمام … آن وقت مردم فکر می کنند که من دیگرنیستم …

بیچاره ها نمی دانند من همان آب دهانی هستم که یک روزی روی سنگ فرش خیابان پرتاب میشوم و یک روز دیگری حالشان را (دوباره) به هم میزنم …

حتی این بار حال آنها را که قهوه ی تلخ دوست داشتند

مگه نه؟

ژانویه 13, 2010

کاش که یک نفری برایم دعا کند همین جوری از راه دور یکهو از روی بیکاری

بی پیغمبری

ژانویه 13, 2010

بعد از این همه سال بی پیغمبری ، یعنی دل خدا تنگ نشده برای وحی به یک آدم ؟

یا دل جبرئیل برای نزول ؟

خب … من آمدم که بگویم … حاضرم رفع دلتنگی کنم ها

گل … باران

ژانویه 13, 2010

باران همان آب پاشی خدا به گلدان گل هایش ، زمبن است

این یعنی ما که دل به خاک بسته ایم هم گل خداییم … آسمانی ها به جای خود

14

ژانویه 8, 2010

هر وقت چیزی را با دلهره و ترس و استیصال و ایمان به این داشته هایم…و نه حتی ایمان به خدا… از خدا خواستم، دریغ نکرد. به خدا قسم که حتی یکبار.

هروقت از خدا خواستم اتوبوس زود بیاید و چهارده تا صلوات نذر کردم یا خواستم در های سالن تئاتر را نبندند قبل اینکه من برسم یا خواستم استاد نیامده باشد تا مجبور نشوم با دو تا دست آویزان از جلوی جو سنگین حاکم بر کلاس عبور کنم یا خواستم که چماق به دماغم نخورد حتی اگر به سرم خورد، به مقدسات قسم که حتی یکبار هم سینه ای به دست رد نخورد .

دختر مسلمان ساکن طبقه ی اول پلاک چهارم کوچه ی ارامنه نشین …توی حیاط … زیر بارون …سیب زرد به دهن … گاز به دندون … سرلخت … با موهای خیس نامرتب … چشم می چرخاند رو به آسمون … که مبادا یک جنس نامرغوب … ساکن طبقه ی بالاتر از اول یک ساختمون … راست یا چپ یا روبرو … چشم بچراند توی حیاط دیگرون … که خودش باشد .

با پیژامه ی سرخابی … با راه های آبی … با فاصله های کم … توی حیاط خونه ی یه طبقه شون … زیر بارون … سیب زرد به دهن … گاز به دندون … تسبیحات حضرت زهرا می گوید با انگشت های آن یکی دستش که  یخ زده اند و توی آستین قایم شده اند یواشکی … الله اکبر … الحمدلله …سبحان الله

دمپایی های زرد مامانش و پاهای بی جوراب خودش خیس آب شده اند و موهای شلخته ی زیر تل ش حتی خیس تر

زیپ کاپشن آبی اش از اول باز بوده و حالا دندونه های زیپ از دور برای هم بای بای می کنند لابد تحت تاثیر جانبخشی تسبیح زهرا و تسبیحات حضرت زهرا

اینترنت دایال آپش را یادش رفته دیسکانکت کند و الان که توی حیاط است این را نمی داند و من دانای کل ام نه او …

با خدا حرف می زند و بیشتر از حرف نیشش را برای خدا باز می کند و می گوید که حق دارد زیر بارون چیزهای بعیدی مثل افغانستان رفتن و معلم بچه افغانی های دماغوی دندون شیری افتاده ی لهجه دار خنده دارشدن بخواهد و مگه نه پس چی ؟

انقدر وقت خدا را می گیرد تا پاهایش یخ میزنند نافرم از زیر پیژامه ی سرخابی نازک و میرود تو پیش بخاری تا بلرزد باصدا برای اعضای خانواده و نمی فهمم چرا همه ی متعلقات فلسفی رنگ و وارنگ آن بیرونش را یاد می رود یکهو دختر ه خنگ ساکن طبقه ی اول پلاک چهارم کوچه ی ارامنه نشین مسلمان …

تو را از بت پرستان دوران جاهلیت هم جاهل تر می دانم

آنها از چوب درخت خدا بت می ساختند

آن وقت تو از بنده ی خدا

جان من ذره ی روح خداست

نمی خواهید که روح خدا را فدای رهبر کنم

مگه ما نیستیم

ژانویه 6, 2010

اگر ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب مرده اند

بدان که نوادگان هنوز زنده اند.

*قـل امنا باللّه و ما انزل علينا و ما انزل على ابرهيم و اسمعيل واسحق و يعقوب والاسباط

خبری نبود

چیزی هم نشد

فقط نفهمیدیم خون خاکی بود …  یا خاک  خونی …

مهم هم که نیست

یک استجابت دعای ته صلوات هایمان مانده و یک عجل

آن را هم که حواله  میکنیم برای خدا

فقط تو رو جان صاحب پاهای روی آسفالت های امروز

بیا و این بار بی خیال عجله و کار شیطان و این صحبت ها شو

بگذار بدو بدو بیاید …  اصلاً با همان عجله ها

دعای شب چله ی خیس

دسامبر 21, 2009

آنان که سیه پوش و عزادار حسینند
ما را به دعا کاش فراموش نسازند

به خدا جاموریکا دیروز ، روی جاده ی قم ، بعد از حسن آباد ، توی روستای فشافویه ، روبروی نیمکت های کلاس سوم دبستان مقداد، که پشت نصفشان دختر نشسته بود و نصف دیگرشان پسر ، که بعضی هایشان از بعضی های دیگر دو سه سال بزرگتر بودند ، خیلی مفیدتر از یک مهندس آینده ی این مملکت بود.

تو رو خدا کسی از جاموریکا انتظار درس خواندن و مهندس شدن نداشته باشد

تو رو خدا اگر نصفه کاره گذاشت و رفت ، کسی درباره ش اظهار نظر ریز و درشت نکند

تو رو خدا باور کنید که مال این حرف ها نبود

تو رو خدا کسی یادش نندازد که خدا و پیغمبر گفته اند ” اطلبو العلم “

و او حالا توی راه علم افتاده و یک روزی این را به خدا التماس می کرده و حالا ناشکری

به خدا دلش جاده خاکی می خواهد و چپ کردن و یک نفر لا اقل برای فهمیدن … فهماندن

پاورقی : حسن (که دندونات مثل خودم تا به تا بود و وقتی می خندیدی کلی حال می کردم)، محمد ، صبا (که عالی نقاشی  می کشیدی)، نازنین ، صغری  (که جدول ضرب رو  ترکوندی)، نیما ( که پز میدادی بابات یه دست لباس ورزشی بیست هزار تومنی برات خریده )، سینا (که گفتی می خوای مهندس بشی) ، فاطمه ، امیرحسین (که تو مسابقه ریاضی مغلوب صغری شدی ولی بعدش سوره ی تبت رو از حفظ خوندی ) ، شیرعلی (که غایب بودی و جایزه و خوراکی هاتو دادم به صبا که گفت همسایتونه برات بیاره ) به خدا همه تون از همه مون آدم ترید . دعا کنید تو رو خدا .

کریم

دسامبر 11, 2009

از بس به بزرگی خدا ایمان دارد ،هی گناه می کند

در تک تک لحظات گناهش هم به خدا فکر می کند

به خدای خالی هم نه

به خدای کریم منحصر به فرد خودش

به مادربزرگم فکر می کنم که هفته ی پیش تصادف کرد
به مهره های شکسته اش که محکوم شدند سه ماه روی تخت بخوابند
به تختش که خانه ی ماست
به گریه های یواشکی اش که فکر می کند سربار ماست
به صدای افتادنش از روی تخت ، امروز
وقتی که می خواست چهار دست و پا تا دستشویی برود
به ترسش از لگن
به آرزوهای مرگش
به صدای آرام معذبش که ” یک چکه آب ” می خواهد
به قربان صدقه رفتن های تند و تندش برای همان یک چکه آبی که می آورم
به تمام مریض هایی که از بس سالمم نمی بینمشان
به ” شکر “
به من ناشکر
به عید
به علی
به دعا
به خدا

به ریا