کیک شیرین تولد آن سال
نوزده شمع نورانی داشت
روح دختر بعد از آن شب چند تایی
حفره های سرد خالی داشت
حیرتش از روح پاره
از هجوم خیل رویاهای تازه
از تمنای عبوری رو به فردا ها و سازه
علت بیراهه ها شد
از هنر ، از علم ، از کار
از سیاست ، بی درایت ، بی کفایت
هر کدامش را نفهمیده
درد روحش را ندانسته
گرد راه را برخاسته
تند و تیز و گاه سهمگین می رفت
دلش خندان رفتن بود و آرامش نخفتن ها
سرش چرخان گرمای فزون خوش گذشتن ها
اما
حفره های روح دختر شب به شب جا باز می کرد
چشمهایش قبل خوابیدن گلبرگ های رخت خفتن را
یک دل سیر
آبیاری می کرد
روز ها می گذشت و می گذشت و برف ها هم می نشست
تا که یک شب …
چشم هایش خشک و خالی
خسته از بسته بودن های بی وقت و سیر باریدن ها و بی حالی
فریاد کردند :” مردیم
از گونه ، از چانه ، شرم داریم
تاب آب روی آنها
به خدا که دگر هیچ نداریم”
صوت چشم ها بی محابا بیدار می کرد
از دهان پلک ها این گونه گفتن ها حفره ها را هشیار می کرد
از غبار روی دختر می تکاند و ریسمان دور او را باز می کرد
بعد روحش را به آرامی
روی ریسمان
به امید همان یک نور تابان
پهن می کرد
نور می تابید و می تابید و برف ها هم آب می گشت
حفره های روح دختر بسته و چشم هایش هم باز می گشت
بعد تا مدت ها پشیمانی و استغفار و استمداد
رو به ابر های آب باران دار و تیغ زرد تابان دار
راه سربالای چاهش شد
نردبان رو به بالای فرارش شد
…و حالا دختر دیروز بیست ساله ست
کژی ها کرد و بد دید و پشیمان است
هنوز هم مستی و میخوارگی جزء تعقیب نمازش هست اما
نگاهش رو به راه و کفش هایش هم راه راه است
یکه راهش هم به حمدالله یک شاهراه است
فقط دانسته اش این شد که بیراهه زاده ی هر چهار راه است
خدایش هم راستی راستی
عجب دائم نگهدار است