آدرس

پوستر دیوار شیشه ای دکه ی دوچرخه ها …

زمین آب پاشیده ی صبح های بیست دقیقه به هشت و دیر …

کلاس کنگ و پله ها …

اینها همه آیت توست که از بیخ رغیب می کشی و من … باید که صبر کنم به لطف تو

باید که مع الصابرین باشی در حق من

باید که سختی کشید به همین آسانی ها

{ هی یاد این می افتم :

خداوند بی نهایت است

ولی به قدر ایمان تو کارگشاست }

و من همین تو ام … هر طور که حساب کنی

با دست زیر چانه ی ستون هر دو تا لبخند

خلاصه اینکه

از بس که بازیگوشم و نوزاد

شرم دارم از نجابت

از این دامن پاک … که خیال باشد و آب

و ایمان دارم و ترس … از به خسته نشدنت و این همه تاب

نوشته‌شده در خیالبافی ها, خدا وکیلی ها | برچسب‌خورده با

نگینانه

خدای پاکی نگین … خدای کودکی ها … خدای امید حسرت بچگی ها

بخندانمان از امشب

من مس بودم اما … عاشق حدید  شدم و آهن … وقتی که امشب ،

من بودم و تو تسلی دادی به سبیل ساده ی خودت

خدای نگین و صبح فردا

خدای دیر وقت ها

امشب … به جای من … یک دختر خیلی شبیه من … محتاج شماست

یادم هست که می بینی … یادت هست که منتظرم هنوز؟

نوشته‌شده در تحت تاثیر همین روز ها, خدا وکیلی ها | برچسب‌خورده با

به مناسبت سالگرد اتاق زایمان و تیغ و جیغ و یک مادر

کیک شیرین تولد آن سال

نوزده شمع نورانی داشت

روح دختر بعد از آن شب چند تایی

حفره های سرد خالی داشت

حیرتش از روح پاره

از هجوم خیل رویاهای تازه

از تمنای عبوری رو به فردا ها و سازه

علت بیراهه ها شد

از هنر ، از علم ، از کار

از سیاست ، بی درایت ، بی کفایت

هر کدامش را نفهمیده

درد روحش را ندانسته

گرد راه را برخاسته

تند و تیز و گاه سهمگین می رفت

دلش خندان رفتن بود و آرامش نخفتن ها

سرش چرخان گرمای فزون خوش گذشتن ها

اما

حفره های روح دختر شب به شب جا باز می کرد

چشمهایش قبل خوابیدن گلبرگ های رخت خفتن را

یک دل سیر

آبیاری می کرد

روز ها می گذشت و می گذشت و برف ها هم می نشست

تا که یک شب …

چشم هایش خشک و خالی

خسته از بسته بودن های بی وقت و سیر باریدن ها و بی حالی

فریاد کردند :” مردیم

از گونه ، از چانه ، شرم داریم

تاب آب روی آنها

به خدا که دگر هیچ نداریم”

صوت چشم ها بی محابا بیدار می کرد

از دهان پلک ها این گونه گفتن ها حفره ها را هشیار می کرد

از غبار روی دختر می تکاند و ریسمان دور او را باز می کرد

بعد روحش را به آرامی

روی ریسمان

به امید همان یک نور تابان

پهن می کرد

نور می تابید و می تابید و برف ها هم آب می گشت

حفره های روح دختر بسته و چشم هایش هم باز می گشت

بعد تا مدت ها پشیمانی و استغفار و استمداد

رو به ابر های آب باران دار و تیغ زرد تابان دار

راه سربالای چاهش شد

نردبان رو به بالای فرارش شد

…و حالا دختر دیروز بیست ساله ست

کژی ها کرد و بد دید و پشیمان است

هنوز هم مستی و میخوارگی جزء تعقیب نمازش هست اما

نگاهش رو به راه و کفش هایش هم راه راه است

یکه راهش هم به حمدالله یک شاهراه است

فقط دانسته اش این شد که بیراهه زاده ی هر چهار راه است

خدایش هم راستی راستی

عجب دائم نگهدار است

نوشته‌شده در تحت تاثیر همین روز ها | برچسب‌خورده با

سر ریز

معلم کوچولوی خسته ی دانشجوی ما

گریه کن لای انگشت های پای خدا

تا دلت می خواهد

تا اشکت می آید

بگو

خدای من … خدای خواب و روز من … خدای آسمون پشت شیشه ی اتوبوس های زرد پولی فلکه دوم … یا سبز پولی فلکه سوم …

الهمنی ذکرک

الهمنی ذکرک

الهمنی ذکرک

راست بگو

دعا می کنم لای آغوش خدا له شوم

لباس خدا خیس شود

از اشک

و رشک … و رشک … به بنده های خالصش … به زیر مجموعه بودنشان … به زیر مجموعه بودنمشان … به عضو گیری … به عضویت پذیری

فکر می کنم … بی اراده و قشنگ

به لا سلاح الا بکاء … به علی … به کمیل … به خیسی بالش های شب های جمعه

به گلو و بغض و شوق حمام خواهر

به اتاق و دیوارش و نصف و نیمه

به دیوار صوتی که کم دارد اینجا

به خدا … به خدا … باز هم به خدا … به هذا من فضل ربی همه ش

همه ش

نوشته‌شده در تحت تاثیر همین روز ها | برچسب‌خورده با

برای کیبرد و تو و این دنیا

چله می نشیند و …

نمی نویسد و …

نمی نویسد و …

نمی نویسد و …

از یک تا چهل می شمرد به ضرب بند انگشت های تسبیح گوی محکوم به اضافه کاری های شبانه

دکمه های کیبرد … بچه های زبان نفهم من … دلشان تنگ شده برای له شدن زیر دست  مادرشان

و پدر بچه ها …

گذاشت و رفت

همان صبحی که خبر مرگ دوستش را با نوک انگشت های زبرش روی سر بچه ها هجی می کرد و بچه ها سربزیر می شدند هربار زیر بار سنگین سکوت و این همه حرف مابین والدینشان

پسر بزرگ ها کمرشان خم مانده از آن شب

و صاف نمی شود نمی دانم چرا

دختر کوچک ها سر از سجده بر نداشته اند هنوز

و من نمی فهمم که از خواب است یا قصور

و من انگار حواسم نیست تو یک غریبه ای هرچند و خجالت می کشی از پادرازی سر سفره ی افطار دختر های روزه بگیر

نوشته‌شده در بچه بازی ها | برچسب‌خورده با

وقتی که سال رو تحویل می گیری تو رو جان خودت و ماهی

یا مقلب القلوب بگو … والابصارش را بلند

یا مدبر الیل بگو … والنهارش را بلند

یا محول الحول بگو … والاحوال ش را بلند

آن وقت ، وقت حول گفتن هم که از بلندی پیش خدایی و خلاص

حالنای در گوشی می گویی و الی احسن الحال را هم عیدی می گیری و ماچ و بوسه و باقی قضایا

تا تحویل سال بعدی … درب منزل … با گارانتی

بچه مبار هم که هست

نوشته‌شده در بچه بازی ها, تحت تاثیر همین روز ها | برچسب‌خورده با , , , , ,

باز ز(ا)ر

چه حس کثیفی دارم امشب… حس مصداق بی چون و چرای ” من الکافرون ” شدن … بعد از این همه هواداری خدا … بعد از این همه هدایتش … حالا … پیرو هوا شدن

مجازی مال شما

خدایا کمکم کن که مجازی مال آنها

دوست دارم داد بزنم … حرف مفت بزنم … که به خدا گر هوسم بود بس ام بود

و بعد بیایم پیش تو

از خودم فرار کنم … پناه ببرم … به شلوار تو

رندی کنم … گریه کنم … ز(ا)ر بزنم … جیغ بکشم و نقاشی … زیر دست زبر یک یا لطیف … یا کریم

قرآن می خوانم و حجت تمام می کنی و قرار می گذاریم که اینبار مصداق والضالین نماز مردم باشم اگر که اینبار …

و دوباره اینبار …

و بعد دوبار گریه ی زیر پتو و دستمال و فین و توبه ی گرگ ماهی

باز هم سپرم … سلاحم … قسم به ارحم الراحمین

می ترسم از اینکه دیگر بچه نباشم و ساده و لوس و تخس و باورکردنی

از اینکه صیقلی شوم بیجا و اسباب انعکاس نور تو باشم یک وقت

خدایا … خجالت می کشم … از خودش و خودت … اما باز … خواهش که یادم نمی رود من خیره سر خاک بر سر

نوشته‌شده در تحت تاثیر همین روز ها, خدا وکیلی ها | برچسب‌خورده با

عمق های دریا ، اعماق دریا

چقدر کم گریه می کنم

نمی فهمم

از دوریست … یا دلگرمی

این گریه نکردن ها که یک روزی مدام بودند

از خداست … یا خطاست

نکند غرق شدم و نمی فهمم

از بس که برزخ

شبیه اعماق دریاست

نوشته‌شده در تحت تاثیر همین روز ها | برچسب‌خورده با ,

فقر محاطی ما

فقر زیباست

عکس های به این قشنگی

فیلم های به این قشنگی

کتاب های به این قشنگی

نطق های به این قشنگی

از این فقر پردازی ها و سالن و حضار و تماشاچی و برو بالا و بیا پایین و دست و کف و سوت و برترین و بهترین و دولا و راست و عنوان و جایزه

خب پیداست که فقر زیباست

منتها زاویه ی دیدت

بپا مرکزی نباشد

نوشته‌شده در جمله سازی ها | برچسب‌خورده با

از مشت تا کف … از فرش تا عرش

خودش را سخت می کوبید

به دیوار و به در معمول و گاهی هم به سنگ سخت می کوبید

برای کاسه ی بچه که شب ها لا اقل تا نیمه پر باشد

خودش وجدانش آرام و حلالش هم همان یک لقمه نان باشد

هر روز می مرد و می کوبید

اگر جانش به در می برد  هم باز

سخت تر می کوبید

اما گویی امروز کوبش ها بی رحمانه تر از پیش می بود

دلیلش را ولی دانم ، همان باران دیشب بود

قوای دست بیمارش

ستون مهره های پر خم و تابش

بدون شک تمامش

از جواب پادشاه عرش دیشب بود

بنیه گویا خرج نذر آن دو کف دست خیس باران و آسمان رحمان دیشب بود

پادشاهی که از امشب اگر می خواست

غذایش شور و ظرف هایش هم لبالب بود

و انگاری

راستی

او خواست

نوشته‌شده در تحت تاثیر همین روز ها | برچسب‌خورده با

یک روزی وسط خیابان

یک روزی وسط خیابان له می شوم

به عبارتی پهن می شوم

و مردم چقدر ساده اند

که چشم هایشان را باور می کنند و  کامیون و خون را

نمی دانند که من

زیر سوز نگاه تند و تیز تو آن طور شدم

زیر آن همه عشق و غیرتت

که بی واسطه از آسمان فرق سرم می تابید

و خب هر کسی طاقتی دارد

انگار مال من

بد موقع تمام شد

نوشته‌شده در خیالبافی ها | برچسب‌خورده با

نبود

ولشون نمی کنند

دستهات دستهام رو

از بس که گریه می کنند و التماس

چشم های من جلوی چشم های تو

از بس که مهربونند

صاحب دست ها و چشم های تو

در حق صاحب دست ها و چشم های من

بگو آدم نکشند

زیر بار لطف

یا بپرس  از کی

انصاف دارند

در حد ظلم

نوشته‌شده در خدا وکیلی ها | برچسب‌خورده با

برای دخترم که نکند نیاید

بیست و یک سال که بگذرد

تو دختر منی و من

مادر چهل ساله ی تو می شوم

تو نوجوانی و قشنگ و من هم آن وقت

مادر میانسال یک قشنگ می شوم

تو باران من می شوی و من

آسمان خسته ی بعد بارش تو می شوم

موهای تو بلند و ریشه های موی من

رو سفید بردن قمار پوچ رنگ می شوند

قول می دهم دعا کنم شکل من نباشی و اگر شدی

تا سال ها

از خنده روده بر شوم

و بعد

با شوق

دندانه هایت را که کج بودند و لای سیم پیچاندیم

به دقت می شمارم

جوش های ترکش خورده ی آن صورت میدان مینت را

یک دل سیر

به چشم ماه می بینم

بعد می خندم دوباره

و می میرم به یکباره

آخر از شکر خدایی که من رند مجازی باز شاعر را

مادر یک دختر رند مجازی باز شاعر کرد

نوشته‌شده در خیالبافی ها | برچسب‌خورده با

تست مرگ بشناسی

می میرم

امشب

یا فردا شب

اگر خدا بخواهد

و اگر نخواهد

خب من از کجا بدانم دیگر کی

نوشته‌شده در خیالبافی ها | برچسب‌خورده با

روحی

خدا گفت : ” و نفخت فیه من روحی “

و محمد ناطق قرآن شد

و مولانا شاعر دیوان شد

پس  چه جوریاست که جاموریکا کافر ایمان می شود ؟

نوشته‌شده در خدا وکیلی ها | برچسب‌خورده با , ,

مست هم هست

می تراشم

سر و صورت و مداد که نه

بهانه اما برای مردم گریزی

برای نبودن و نشنیدن و تحمل نکردن ها به زور

برای به جان خریدن انگ کبر و غرور

می آیم

آرام و بی صدا و پا برهنه و کفش به دست

می دوم

بعد از به دندان جویدن آن همه چفت و بست

آن وقت می رسم

به همان خلوتی که شاید تو

یکبار در آن صدایم کنی :

با تو بودم دختره ی مست

نوشته‌شده در خیالبافی ها | برچسب‌خورده با , , , ,

اکبرک

یعنی خدای من ریاضی بلد نبود که اراده کرد ” الله اکبر ” لفظ پر نفوذ عصر من شود ؟

یعنی نمی دانست با تساوی می شود معادله ساخت ، اما با نا مساوی نه ؟

یعنی نمی دانست که مجهول نا مساوی بی شمار جواب دارد

توی دامنه ی حقیقی ها ؟

یا اینکه

این همه الله اکبر ها

از زبان این همه آدم ها

قرار است نشان به نشان چیزی باشد برای من و تو ؟

اگر خدا خواست که هی بگوییم الله اکبر

و ما هم از قضا هی می گوییم الله اکبر

یعنی برای این نبود که یک فکری برای این الله اصغر های زیر پوستی بکنیم احیاناً ؟

نوشته‌شده در خدا وکیلی ها | برچسب‌خورده با

کوتاه بود و تخس

گریه می کنم

بعد از چند هفته ای نگاه نو

به خاطر بچه ی اماره ام

که رهایم نمی کند

و طمع کرده به این ذکر های زیر لب نا پاره وقت

به خاطر لوامه ام

که توان راندنش را ندارد از  درگاهم

در حسرت یک شیطان رجیم دست ساز هم که مانده ام

به خاطر حیات وحشم  بعد از این همه گوشت نخواری ها

تو بخوان اطوار ها

به خاطر این خلق تند خراب روز تولد بابا

که غلط می کند بلند اعتراض می کند به او

بعد از اشک ما قبل قرآن

همان سوره ی فامیل امتحان

نوشته‌شده در تحت تاثیر همین روز ها | برچسب‌خورده با ,

چای

خسته نباشی خدای خروار خنده ها و خوبی ها

هرچند که تو خسته نمی شوی

تو فقط خوش به حالت است از بس که خمیازه نمی کشی هیچ وقت از خواب

نوشته‌شده در خدا وکیلی ها | برچسب‌خورده با

منت که می گذاری ، برش هم نمی داری؟

می میرم آخر از فرط آرزوی اینکه  شبی خدا

با من صمیمی شود و بگوید که می توانم منان صدایش کنم از این به بعد

و بعد

من بمیرم اشتباهی به جای خواب

نوشته‌شده در خدا وکیلی ها | برچسب‌خورده با

برای ماهی تابه هم شعر حتی

عکس بر می گردانم و

دور بر می گردانی و

یک خانمی

یک جای بی ربط همین دنیا

کوتلت های توی ماهیتابه را فی الفور

قبل سوزیدن به ضرب چوب کفگیرش

با ظرافت های خاص یک خانم خانه

بعد آب و تاب تابه

عجز روغن ها و لابه

برمی گرداند و

دگر چیزی نمی ماند

برای گفتنش اینجا و ما رفتیم

نوشته‌شده در بچه بازی ها | برچسب‌خورده با ,